تبليغاتX
کهکشان من
کهکشان من

خاطرات مهتاب 10 ساله و میترا 8 ساله و ماه بانو 4 ماهه به روایت مامان نازنین




ادامه ی مطلب شما رو به خنده می ندازه !


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 1:33 AM توسط نازنین|


متاسفانه و یا خوشبختانه این کتاب کتابی نیست که یه بار خونده بشه و کنار گذاشته شه . یعنی اگه شما هم مثل من فکر کنید این کتاب همیشه و همه جا همراهتون خواهد بود .

این کتاب « چهار اثر از فلورانس اسکاول شین » نام داره . و همونطور که کاملا مشخصه نام نویسنده اش خانم فلورانس اسکاول شین و ترجمه اش رو هم خانم لیلا رحمتی با زبان شیوا و ساده اش تزئین کرده.

این چهار اثر عبارتند از :

1. بازی زندگی و راه و رسم این بازی

2. کلام تو عصای معجزه گر توست

3. در پنهان موفقیت

4. نفوذ کلام

این کتاب به معنای واقعی جادو می کنه و فلسفه ی زندگی و ماهیت اون رو زیر و رو می کنه . برای من تمام کلماتش حکم معجزه رو دارن معجزاتی که هر روز و هر لحظه شاهدشون هستم .

در ادامه ی مطلب تکه هایی کوتاه از نوشته های این کتاب را مطالعه کنید .



:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 4:9 PM توسط نازنین|


در ادامه ی مطلب عکس مادرم و مهتاب و میترا رو می بینید.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:4 PM توسط نازنین|


تولد مهتاب بدون هیچ برنامه ریزی انجام شد . شب چهارشنبه میترا یه بستنی خورد و پشت بندش هم نوشمک ! دخترکم تا صبح گلاب به روتون بالا اوورد. تا صبح درگیرش بودیم . خیلی ناراحت کننده بود . حتی وقتی کمی آب می خورد هم حالش بد می شد . صبح پدر جان براش قرص گرفت و کمی بهتر شد . بالاخره مهمون ها اومدن و خواهربزرگم لطف کرده بود و کلی الویه درست کرده بود با نون ساندویچی و نوشابه و خلاصه اینکه خیالم رو از بابت شام راحت کرد. دستش درد نکنه واقعا کمکم کرد. دخترش مژگان هم پذیرایی  رو به عهده گرفت و به کل دست و بالم برای رسیدگی ماه بانو باز بود . تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پدر جان کلی مجلس رو داغ کرده بود. دخترا هم که احتیاجی به دعوت نداشتن و از اول تا آخر وسط بودن. http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_goody.gif

 موقع روشن کردن آبشارهای روی کیک همه دو تا فشفشه دست گرفته بودن و برقا رو هم خاموش کرده بودیم . روشن شدن آبشارها و فشفشه ها همزمان صحنه فوق العاده ای درست کرده بود. جالب اینجا بود که بزرگترها هم شیطنت کردن و موقع خاموشی برق کلی بادکنک ترکوندن.

بالاخره اینکه تا حدود 12 مهمونی طول کشید آخر شب هم همه با هم برج هیجان بازی کردیم (میترا واسه مهتاب کادو گرفته بود ) و جاتون خالی کلی خوش گذشت . تا باشه از این روزا ! واسه تولد ماه بانو دلم می خواد شما هم کنارمون باشید.

بیشتر کادوهایی که مهتاب گرفت پول نقد بود (خوشبحالش ) و مابقی اش شامل تی شرت و کلیپس و ماژیک های اکلیلی و ست لوازم تحریر ریاضی (گونیا نقاله پرگار و ...) اسباب بازی ، کیف پول و دستبند فانتزی بود.

شب تا موقع خواب از ما به خاطر تولدش تشکر می کرد . قبلش هم از همه ی مهمونا موقع خداحافظی تشکر کرد . از اینکه اینقدر قدرشناسه خیلی خوشحالم . 

میترا هم امروز تونست صبحانه بخوره دیشب نه کیک خورد و نه میوه و نه حتی شام . اما حسابی رقصید و دلم به همین خوش بود که می دیدم شاد و پر سر و صداست .

پرحرفی بسه ! براتون روزای خوبی آرزو می کنم .

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 5:2 PM توسط نازنین|


این کیک تولد اون چیزی نیست که ما سفارش دادیم . فکر کنم کسی که طرح روی کیک رو زده نهایت تلاشش رو کرده که این موجود بی نوا رو طوری بکشه که به همه مهمونا دهن کجی کنه . حالم گرفته شد از این تصویر :



خب ! این تعداد بچه هایی بود که در تولد حضور داشتن بقیه ی مهمون ها رو خاله ها و مادر بزرگ تشکیل می دادن همراه با پسرا و دختراشون .


از راست به چپ میترا - سپهر - سروش - سما - مهتاب و سحر


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 4:16 AM توسط نازنین|


وقتی مهتاب و میترا مریض می شدن معمولا پدر جان هم یکی دو روز بعد تب می کرد و خودتون می دونید که وقتی مردها سرما می خورن چطور آسمون به زمین میاد و همه چیز رنگ غصه و غم می گیره و تصور کنید روزی رو که من این پدر و دخترا رو به دکتر می بردم . آقای دکتر وقتی می دید من چیزیم نیست و بیماری نتونسته بهم غلبه کنه می خندید و می گفت : مهم اینه که پیچ رادیو درسته !

اگه رادیو های قدیمی رو دیده باشید متوجه می شید که منظور آقای دکتر همون پیچیه که رادیو باهاش روشن می شه و کار تنظیم صدا رو هم انجام می ده . و من این وسط پیچ رادیو هستم .

از دیروزه که تب و گلو درد امانم رو بریده . وقتی از ترس خواب آلودگی نمی تونم حتی یه قرص سرماخوردگی بخورم احتمال می دم که این بیماری به این زودی ها رفع نشه و پیچ رادیو همچنان خراب بمونه .

امروز صبح ماه بانو روی تخت کنار من نق نق می کرد و من سرم رو گذاشته بودم رو به روش و از پس اشکایی که بی امون از چشمام سرازیر بود نگاهش می کردم . گریه نمی کردم . به خاطر تب زیاد به این حال و روز افتاده بودم . حتی نا نداشتم از جا بلندش کنم یا بغل بگیرمش . و به این فکر می کردم که فرق من با کسی که توی یه شهر غریب دور از خانواده اش زندگی می کنه چیه ؟

از بچه گی یه رفتارهایی شد جزو جدا نشدنی زندگی ام . کسی یادم نداد . خودم بهشون رسیدم . اینکه از کسی توقعی نداشته باشم . هر کاری می تونم برای رفع مشکلات اطرافیانم انجام بدم و بعد فراموشش کنم. و اینکه حق ندارم وقتی گرفتار و ناراحتم کسی رو ناراحت کنم .

و این روزهای بی کسی نتیجه ی همین اعتقادات احمقانه است !

شاید باید توقعاتم بالا بره و برای کارایی که برای اطرافیانم انجام  می دم (مثل بقیه آدما) منت گذاشتن رو یاد بگیرم . شاید باید وقتی بیماری یا ناراحتی دارم بقیه رو هم در جریان بذارم و کمک بخوام . نمی دونم اینطوری می تونم به اندازه ای که الان احساس خوشبختی می کنم ، خوشبخت باشم ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 3:25 PM توسط نازنین|


اگر از آن دسته مادرانی هستی که آرزوهایت را فدای فرزندت و خوشی و راحتی ات را قربانی سعادتش می کنی ....


هشیار باش !


روزی خواهد رسید که آرزو و سعادتش را قربانی راحتی و خوشحالی خود خواهی کرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:32 AM توسط نازنین|


صبح با پدر جان رفتیم مرکز بهداشت تا برای دختر کوچولو پرونده تشکیل بدیم .

خانومی که مسئول این کار بود نشسته بود و با همکاراش بگو و بخند می کرد و صبحانه میل می نمود.

ما منتظر شدیم تا خانوم صبحانه اش تموم شد و به ما اجازه ی ورود به اتاق رو داد بعد هم شروع کرد به غر زدن که چرا ساعت 8 اینجا نبودید و باید فردا راس ساعت 8 اینجا باشید تا کارتون رو انجام بدم .

من اعتراض کردم .

به نظرم کار احمقانه ایه که به خاطر 45 دقیقه ای که از 8 گذشته و تازه یه ربعش هم توی درمانگاه معطل شدیم کار رو به فردا بیاندازه .

اما خانوم که حس می کرد سمت بالای مملکتی داره و حق داره که خیلی راحت مردم رو سرکار بذاره بازم پا فشاری می کرد و می گفت که باید فردا دوباره به مرکز بهداشت بریم .

منم بچه رو بغل کردم و کیفم رو انداختم روی دوشم و بیرون اومدم .

بعد با پدر جان به پارک رفتیم و زیر سایه درختا نشستیم هوا اینقدر خوب بود که نفهمیدیم چطور یک ساعت گذشت.

همینطور سرگرم حرف زدن بودیم که بارون خوشگلی شروع به باریدن کرد و کلی دلمون خنک شد .

وقتی رسیدیم خونه ماه بانو داشت سعی می کرد که پاشو بگیره و به سمت دهنش ببره . دهنش رو باز می کرد اما پاش به دهنش نمی رسید و نصفه راه ول می شد. حرصش می گرفت و جیغ می کشید !

پدر جان چای خورد و رفت سر کار منم الان باید برم دنبال بچه ها .

خدا رو شکر مامان بهتر شده و می تونم ماه بانو رو پیشش بذارم .

توی فکرم یه کاری واسه خودم دست و پا کنم که بتونم توی خونه انجامش بدم . هرچند وقت کمی برای انجام کار دارم .شما پیشنهادی ندارید ؟


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:54 AM توسط نازنین|


اینجا نمایشگاست :




دختر کوچیکه که هنوزم تب داره :

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:2 PM توسط نازنین|


ماه بانوی من ناخوشه و ممکنه تا وقتی که حالش بهتر شه نتونم بیام نت . امیدوارم روزای خوشی داشته باشید .

:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:40 AM توسط نازنین|



برای خانواده ام  

ای گل های شکفته ، شما با منید ، من با شما.

ما به خاطر خدا هست که پیش شما هستیم .


http://zibasaz.persiangig.com/pic/love/1/love1.gifhttp://zibasaz.persiangig.com/pic/love/1/love8.gif


http://zibasaz.persiangig.com/pic/love/1/love2.gif



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:36 AM توسط نازنین|


امشب پدر جان سوپرایزم کرد .



هدیه گرفتن خیلی خوشحالم می کنه .



من : عزیزم اینو نذاری به حساب هدیه تولد و روز زن و این حرفا هاااااا ! اونا جداست ! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پدر جان :


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:10 PM توسط نازنین|


توی مدتی که نت قطع بود و دور از دنیای مجازی حوصله ام سر می رفت 2 تا کتاب خوب خوندم . البته این کتاب ها خیلی وقت بود که توی نوبت خونده شدن مونده بودن و فرصت نمی شد بخونمشون . من که خیلی دوستشون دارم اما شاید هم به نظر شما اینقدرها فوق العاده نیان .

کتاب اول یه کتاب شعره از ابوالقاسم لاهوتی . منتخب اشعاری به نام وفای به عهد . بیشترش رو دور از ایران و برای ایران سروده . دوستش دارم . مخصوصا اون شعرش رو که ترانه شد و خیلی هم شنیدیمش .

تنیده یاد تو در تار و پودم میهن ای میهن

بود لبریز از عشقت وجودم میهن ای میهن

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

فدای نام تو بود و نبودم میهن ای میهن


یه شعر دیگه اش هم ترانه شد . نمی دونم خواننده اش کیه .

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی دل آفرین دل مرحبا دل !

ز دستش یک دم آسایش ندارم

نمی دانم چه باید کرد با دل ؟



شعر «وطن ویرانه» اش حالمو دگرگون کرد :

وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو ؟

مصیبت از مسلمان هاست یا کفار یا هر دو ؟

همه داد وطن خواهی زنند اما نمی دانم

وطن خواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو ؟


و این رباعی رو خیلی دوست دارم :

من در تن شعر همچو جان خواهم ماند

در مسلک عشق جاودان خواهم ماند

پیر است کسی که فکر او پیر بود

من فکر جوانم و جوان خواهم ماند


امیدوارم خوشتون اومده باشه . یه پست دیگه واسه کتاب دیگه ای که خوندم می ذارم . ( این خیلی طولانی شد )

در ادامه مطلب شما مهمون یه غزل قشنگ از لاهوتی هستید .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:48 PM توسط نازنین|


نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:55 PM توسط نازنین|


چند روزه درباره ی بچه ها چیزی ننوشتم .

مهتاب : باید روی یه مقوای بزرگ یه نقاشی قرانی بکشه . امروز تاتر بازی کرده و نقش یه دختر دانش آموز رو داشته (عجب نقش سختی !) همچنان بزرگ ترین تفریحات زندگیش شامل بازی کردن با ماه بانو و حرف زدن تلفنی با سحر می شه . تولدش نزدیکه و هزار و یک نقشه برای اون روز داره که به امید خدا شرمنده اش نمی شیم .

میترا : زیادی به من می چسبه طوری که از انجام کارام جلوگیری می کنه . وقتی به ماه بانو می رسه اینقدر می بوسدش که صدای همه مون در میاد . مدام به ماه بانو می گه قدر این روزا رو بدون آجی بزرگ نشو . اگه بزرگ شی مجبوری بری مدرسه مشق بنویسی . بزرگ ترین تفریحش حرف زدن درباره ی همه چیز و رقصیدنه . البته با دندون روی جیگر گذاشتن ما می تونه گاهی تا وقتی دلش بخواد این تفریحات رو ادامه بده .

ماه بانو : وقتی که ساکته انگشتاشو می شماره . من نمی دونم این نیم وجبی چقدر حساب کتاب داره . گریه هاش معمولا به خاطر دل درده . از الان لباسای تابستونی می خواد . (شدیدا گرمائیه ) حالت دراز کشیده رو دوست نداره و به شیوه ی دراز نشست خودشو از رو زمین بالا می کشه . اینقدر اینکارو با گریه انجام می ده تا مجبور شیم بلندش کنیم . محکم روی پاهاش وا می سته و گاهی گوشه ی مبل می شینه و کارتون نگاه می کنه . وزنش به نزدیک 7 کیلو و قدش به 68 سانت رسیده . چند روزیه که بد می خوابه و بعد از مدت کوتاهی با گریه بیدار می شه . 

هنوز فرصت نشده برم نمایشگاه . فردا جلسه مدرسه ی بچه هاست با وجودی که مادرم مریضه نمی دونم چکار باید کنم . خدا به همه ی بیماران سلامتی عطا کنه .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:28 PM توسط نازنین|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت